نگاه میکرد؛ فقط نگاه میکرد به بیرون از خانه. به امید آنکه بیرون
تغئیری کند و از گذشته به آینده بیاید. اما بیرون هم مثل خانه همان
گذشته بود. حتا کهنه هم نمیشد. سرش را از پنجره به داخل آورد و پائین
انداخت. به جلو نگاه نکرد. نمیخواست اطراف را هم ببیند. میخواست
همهچیز را عوض کند، ولی نمیشد. چشمانش را بست. سعی کرد جای وسایل
خانه را بهیاد بیاورد. ولی در ذهنش نه وسایل همان بود، نه جایشان
همان. میخواست حمام برود. سر راه پایش به میزی خورد و افتاد روی
صندلی. دسته صندلی خورد به سینهاش و از درد بهخود پیچید. بلند شد.
چشمانش را باز کرد و به زیر میز چوبی نگاه کرد. در آوندهای خشکیده چوب
میز، چهره مردی را دید. از آن چهرهها بود که نیمرخ معصومی دارند و
میدانی اگر چهرهشان کامل شود، صورت شیطانی آشکارمیشود.
فوری پا شد، اما باز شانهاش به میز خورد. خون از زیر لباسش فواره زد.
با تکان دادن پشتش، قطرههای خون بر زمین چکید. به سمت حمام دوید.
لباسهایش را که درآورد، زیر دوش ایستاد. چشمانش را بست و سعی کرد در
ذهنش باران را تصور کند که بر بدنش میریزد. سینه چپش بهشدت درد
میکرد. کبود شده بود. قطرههای باران دوش که به آن میخورد،
تازیانهئی بود که بر محافظ قلبش زده میشد.
از فکرش خندهاش گرفت. گفت چرا مردها محافظی برای قلبشان ندارند؛ دری
برای قلبشان.
باران دوش همچنان بر در قلبش میزد. اما سکوتی را در برابر خود
میدید. قلبش هم صدائی نمیشنید. بارها بر آن کوبیده بود تا کسی در را
برایش باز کند. اما هیچکس صدایش را نشنیده بود. از این فکر هم خندهاش
گرفت. قلبش هیچگاه نمیتوانست بیرون بیاید. شیر آب را بست. از هوله
خوشش نمیآمد. به سمتی پرتش کرد. لباسها را که پوشید، به پاهایش آب
سرد زد. وقتی به بیرون قدم گذاشت، موکت نارنجی تیره را با هر قدم خیس
میکرد. جای قدمهایش بر زمین میماند. به این فکر کرد که وارد آینده
شده است؛ تغئیری در گذشته. به آشپزخانه رفت؛ هنگام رفتن جای خیسی را
میدید. در یخچال را باز کرد. چیزی که دوست داشته باشد، نداشت. ناچار
سیبی برداشت. بیآنکه بشوید، گاز بزرگی زد. مزه عجیبی میداد. با
سهگاز تفریبا همه سیب را خورد. بعد بر زمین پرت کرد و با پا به آن
ضربهئی زد. له شد و خیسییش در همهجا پخش شد. بار دومی که به آن ضربه
زد، سیب به پایه میز خورد. برای اینکه دوباره به آن ضربه بزند، به
سمتش رفت. احساس کرد حالت تهوع دارد. به میز نزدیک شد، با پا سیب
لهشده را به سمت خود قل داد و بعد به آن ضربه محکمتری زد. به دیوار
خورد و چند تکه شد. زمین را نگاه کرد. زیر میز چند قطره خون بر زمین
ریخته بود. میخواست باز زیر میز را نگاه کند. روی زمین دراز کشید تا
قشنگ ببیند. چند لحظه دقیق نگاه کرد. هیچچیز ندید. چشمانش را بست و
دوباره باز کرد. حیوانی را میدید که آماده حمله بود. ولی آن چهره را
دیگر نمیدید. رفت و بر صندلی مانند زمانی که روی آن افتاده بود، قرار
گرفت. چهره را دید. آنقدر به آن نگاه کرد که خسته شد. میخواست تصویر
را باور کند. چشمانش را بست و باز کرد. به زمین نگاه کرد. قطرههای خون
جوری بر زمین بودند که انگار از چشم آن چهره چکیدهاند. خود را از روی
صندلی بلند کرد و بر آن نشست. میز را که نگاه کرد، انگار همان زیرش بود
که چرب شده بود و برق میزد. چهره انگار معصومیتش را از دست داده بود.
یا زندگی به شکل دیگری درش آورده بود. حالت تهوعش بیشتر شده بود. حس
کرد دارد بالا میآورد. به سمت دستشوئی دوید و بالا آورد. وقتی به
محتویات معده خود نگاه کرد، یک لحظه انگار چهره نیمرخ خود را دید.
اما باز هم در معدهاش چیزی بود. دوباره بالا آورد. این بار که نگاه
کرد، دیگر صورتش تمامرخ بود. شلنگ آب را گرفت و سیب خوردهشده به داخل
چاه توالت رفت.
سرش گج میرفت. بیاختیار به سمت آینه نگاه کرد و خود را در آن دید.
خیلی عوض شده بود. آینده بود. شیشه آینه هم کثیف بود. جای قطرههای آب
روی آن مانده بود. صورتش را که نگاه کرد، انگار قطرههای آب حمام روی
صورت خودش خشک شده بود. به طرف میز رفت. باز به چهره نگاه کرد. ولی
دیگر نبود. یک چهره کمی آنورتر روی میز قرار داشت. چهره زنی بود.
نیمرخ زیر میز را نگاه کرد. رخ دیگرش هم بود. بهشدت داشت ضعف میکرد.
به آشپزخانه رفت و یخچال را باز کرد. حدس زد سیب قبلی به سم آفتکش
آغشته بود. اینبار سیب سالمی را انتخاب کرد. شست و بعد با چاقو برش زد
و خورد. مزهاش خیلی بهتر بود. زیردستی و چاقو را روی میز آشپزخانه
گذاشت و بهسمت پنجره رفت و بیرون را نگاه کرد. آینده آمده بود.g
23 دی 1388