لهیب سرخ به جنگل گرفت و جاری شد.
نواگران چمن از نوا فروماندند.
شبآفرینان بر شهر سایه افکندند.
سحرپرستان
فریاد در گلو
رفتند!
فریدون مشیری
جستوجو در اینترنت هم برای خود عالمی دارد؛ گاهی دنبال موردی
میگردم و به مورد دیگری برمیخورم که بههیچوجه انتظارش را
ندارم! از جمله آنها برخوردن به هادی غفاری
اصلاحطلب (!) بود در متن زیر:
در
مراسمی که هفته گذشته از سوی
میرحسین موسوی برای ندا و بقیه شهیدان
اخیر در مسجد قبا برگزار شد، آنچه بسیار شدید موجب تعجب حاضران
بود، حضور هادی غفاری کنار
اصلاحطلبان و مثلا سوگواری او برای شهیدان اخیر بود.
حیف
که نسل امروزیها
هادی غفاری را
نمیشناسند تا بفهمند چه خاکی بر سر اصلاحات و اصلاحطلبان شده که
امثال
غفاری
بشوند اصلاحطلب!

هادی غفاری
در محضر آیتالله منتظری بهعنوان مرید و شاگرد خاص
یکی
از افتخارهای
هادی غفاری
این است که امیرعباس هویدا؛ نخستوزیر زمان شاه را در توالت زندان
قصر، با اسلحه کلت کمری اعدام کرده است.
راهاندازی گروه فشار حزباللهیها در سالهای اول پیروزی انقلاب
برای مقابله با احزاب و گروهها و خفه کردن آنها، یکی دیگر از
اقدامهای او است.
راهاندازی دستههای قمهکش و اراذل و اوباش جنوب تهران برای حمله
به راهپیمائیهای حزبها هم از دیگر سابقههای اصلاحطلبی او است.
حضور مستقیم در درگیریها و پرتاب سنگ و ایراد
ضرب و جرح نسبت به مخالفان، از افتخارهای او است که در این راه چند
بار مورد اصابت سنگ و کتک قرار گرفته که عکس و خبر آن در
روزنامههای آن سالها فراوان است.

حضور
مسلحانه در مقابله با اقدامهای مسلحانه در شهر تهران با نارنجک
و کلت و قتل مستقیم افراد باز هم از افتخارهای او است.
حضور در صحنههای اعدام و زدن تیر خلاص و... .
یکی
از جالبترین سابقههای
هادی غفاری این
است:
گشت
ارشاد کمیته انقلاب زنان و دختران را در خیابان بازداشت میکرد و
مورد تنبیه و توهین قرار میداد. به چه جرمی؟ بهپا کردن جوراب
زنانه "گیپور" که مثلا محرک و بدننما بود. جوراب از پای آن
بدبختها در میآمد و باید خانوادهشان میآمد تعهد میداد دیگر حق
ندارند جوراب گیپور بهپا کنند.
جالبتر اینکه جوراب گیپور از خارج وارد نمیشد؛ بلکه کارخانه
جوراب "استارلایت" که بعد از انقلاب مصادره شد و اسمش شد "آسیا"،
این جورابها را تولید میکرد و در بازار پخش میکرد.
حالا
جالبتر از همه این است:
کارخانه استارلایت هدیه پیشکشی ِ
میرحسین موسوی ِ نخستوزیر به
هادی غفاری بود تا او از
این طریق، منبع درآمدی برای مثلا کارهای فرهنگی بنیاد الهادی یا
همان "کاخ الحادی" در خیابان تهراننو داشته باشد. آن هم بنیادی که
کارش فقط اجیر کردن اراذل و اوباش برای سرکوب مخالفان هادی
غفاری بود.
هادی غفاری
بهخاطر رابطه نامشروع با دختر مسیحی که برای تشرف به اسلام به او
مراجعه کرده بود، به حکم دادگاه انقلاب طرد شد. چون در ماجرای
پرونده او ماجرای دختران و زنان صیغهئی بسیاری رو شد که قرار شد
برای اینکه گندش درنیاید، مسکوت بماند.
حالا
امروز همین
هادی غفاری
کنار کروبی که فقط منتظر بود
تا کسی شهید شود و او دست نوازش به سر خانودهاش(!) بکشد، نشسته
است و برای شهیدان راه اصلاحات و آزادی میگرید.

هادی غفاری
کنار مهدی کروبی در مراسم ختم ندا آقاسلطان
ای خاک
بر سر ما اصلاحطلبان که خانمبازها شدهاند راهبر و منجیمان!
کاری به لحن نویسنده متن بالا ندارم. اما این واقعیت که
هادی غفاری
جلادِ نیروهای مخالف سیاستهای نظام (بهویژه سازمان مجاهدین خلق
ایران) در سالهای ابتدای انقلاب بوده است، هیچ تردیدی نیست. اگرچه
آن سالها خود در تهران اقامت نداشتم، اما نام
هادی غفاری
را بارها و بارها میشنیدم یا دربارهاش میخواندم؛ نامی که مترادف
چماق و چماقداری و ضربوشتم و حمله به این یا آن ستاد یا این یا
آن روزنامهفروش یا پهنکننده بساط کتاب بود. این نام چنان با رعب
و وحشت آمیخته بود که هنوز که هنوز است، لرزه بر روح و اعصاب هر
مخالف نظامی میاندازد که در آنسالها فعالیت سیاسی میکرد. حال
او چگونه یکباره از پس پرده بیرون آمده و چنین جایگاه رفیعی کنار
رهبران مزور
فتنه سبز
یافته است، خدا عالم است و خود او و این خائنان به وطن و مردم.
لابد همانگونه که در آنسالها مبارزان را با شکنجه در زندانها
به توبه وا میداشت، خود نیز به مقام منیع توابیت رستگار شده است؛
منتها اینبار از سر لطف دوستان روباهصفت که حتا از او هم برای
ورم کردن حجم هوادارانشان نمیگذرند!
همواره در سرمقالههای پیشین
آینهها،
این پلیدان مردمفریب را رسوا کردهام. اما اینیک حتا برای خودم،
نوبر است و بهتآور! گویا جناب
هادی غفاری
آنقدر صبر کرد تا صبح دولتش باز دمید!g
26 بهمن 1388