نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________



خورشید آرزو
همایون شجریان

ــــــــــــــــــــــ



آونگ خاطره‌های ما

عباس معروفی
________
 

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 



سال بلوا
عباس معروفی

________
 


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  

 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گو

الهام یکتا
___________



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ




خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________




مرگ رنگ

درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

 

 


سلام بر عشق

سلام بر جهان هم‌رهان زن

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

 

 

من سلام بی‌جوابی بوده‌ام

طرح وهم‌اندود خوابی بوده‌ام

احمد شاملو

 

در به‌تقریب یک‌دهه گذشته، روز زن برایم معنائی نداشت جز اندوه بی‌پایان. به زنی سلام نگفتم جز آن‌که خنجر حسادت و کین و پلشتی‌‌‌یش را تا دسته در قلبم فرو کرد. چه بسیار آنان‌ که هم‌‌چون ایشان بودند و من بی‌خبر از وجود پلیدشان. هریمه‌های زمانه می‌آمدند و می‌رفتند و باز می‌آمدند و باز می‌رفتند و من اسیر در چرخه هستی نکبت‌بارشان؛ از قلبم خون می‌چکید و قلمم خون می‌گریست و ویژه‌های آینه‌های اسفند ماه (به‌مناسبت هشتم مارس؛ روز جهانی زن) یا روز زن ایران را با سیلاب اشک می‌شستم.

در تمام این سال‌های درد و رنج، هم‌واره از خود می‌پرسیدم آیا تنهای تنها هستم و در این جهان حتا یک زن شریف یافت نمی‌‌شود به رویم لبخند بزند و من هم او را دوست داشته باشم. در کابوسی به درازنای ابدیت، پاسخ همیشه منفی بود تا سال 1387 که فری‌ناز ِ تنهاتر از من، نورچشمم شد. او هم چون من، بسی جور از زن دیده بود و درد و خشمش/ درد و خشممم را در به‌نام زن باز خواند تا مرهمی بر زخم‌های ناسورم باشد و به این باور برسم جهان چنان بی‌در و پیکر نیست که هر مفیستافلیسی بیاید و شر بکارد و درو کند و جان سالم به‌در برد.

دوستش دارم و دوستم دارد و راه صعب زندگی را پابه‌پای هم می‌پیمائیم.

 

و اما پرگل

پرگل؛ این دخترکم که اکنون برای خود صاحب‌قلمی شده است، از دست شریران ابلیس‌صفت چه‌ها که نکشید! او افزون بر درد خود، هم‌واره نظاره‌گر مادری بود که یا از چشمانش خون می‌چکید یا خون جگر می‌خورد. پرگل ِ تنها هم‌واره این پرسش را در نگاه یا بر زبان داشت چرا مادرش مانند مادران دیگر که دنبال فرزندان‌شان دم در مدرسه می‌آیند، لب‌خند به لب ندارد یا با مادران دیگر گل نمی‌گوید و گل نمی‌شنود! خود دردمندانه می‌گوید: «زنگ خانه که می‌خورد، دعا می‌کردم تو خندان دم در مدرسه ایستاده باشی و چشم‌هایت از اشک خیس نباشد!»

طفلک نازنین چه می‌دانست هریمه‌ها چه دماری از روزگار مادر بی‌نوایش درمی‌آورند و چگونه قلبش را می‌درند! می‌توانستم از همان کودکی دل باصفایش را پر از سیاهی حضور شیطان‌صفتانی کنم که هر دم‌ حلقه محاصره‌شان را به دور ما تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌کردند؟!

دل ِ خون از دست ابلیسانش را می‌بوسم و آرزو می‌کنم کاش بتوانم مرهمی بر زخم‌های روحش بگذارم و این‌همه سال رفتهٔ کابوسی را به‌‌نوعی جبران کنم.

چقدر دوستش دارم و چقدر شرمنده‌اش هستم به‌واسطهٔ فرزندِ من بودن، خود نیز جور و جفاها از هم‌جنسان ابلیسی‌مان متحمل شد و آنی در مدرسه و کوچه و خیابان و گردش‌گاه و... آسایش نداشت.  

 
*****

به‌جای تبریک روز جهانی زن، به این دو عزیزم هیچ ندارم بگویم جز این‌که نام شما نام من است؛ همان نام آشنای عشق و مهر و دوستی و صلح و امنیت و آزادی؛ دست در دست قلب‌های گرم‌تان به استقبال بهار سبز وطنم، ایران، می‌روم تا شاید دیگر ننویسم ما از اسارت جغرافیای رنج می‌آئیم و می‌نویسم تاریخ روح خسته‌مان را!g

 

جمعه           
8 بهمن 1388    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هادی غفاری

چماق‌دار دی‌روز، اصلاح‌طلب امروز

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

 

لهیب سرخ به جنگل گرفت و جاری شد.

نواگران چمن از نوا فروماندند.

شب‌آفرینان بر شهر سایه افکندند.

سحرپرستان

             فریاد در گلو

                           رفتند!

فریدون مشیری

 

جست‌وجو در اینترنت هم برای خود عالمی دارد؛ گاهی دنبال موردی می‌گردم و به مورد دیگری برمی‌خورم که به‌هیچ‌وجه انتظارش را ندارم! از جمله آن‌ها برخوردن به هادی غفاری اصلاح‌طلب (!) بود در متن زیر:

در مراسمی که هفته گذشته از سوی میرحسین موسوی برای ندا و بقیه شهیدان اخیر در مسجد قبا برگزار شد، آن‌چه بسیار شدید موجب تعجب حاضران بود، حضور هادی غفاری کنار اصلاح‌طلبان و مثلا سوگ‌واری او برای شهیدان اخیر بود.

حیف که نسل امروزی‌ها هادی غفاری را نمی‌شناسند تا بفهمند چه خاکی بر سر اصلاحات و اصلاح‌طلبان شده که امثال غفاری بشوند اصلاح‌طلب! 

 

 

 

هادی غفاری در محضر آیت‌الله منتظری به‌عنوان مرید و شاگرد خاص

 

 

 

 

یکی از افتخارهای هادی غفاری این است که امیرعباس هویدا؛ نخست‌وزیر زمان شاه را در توالت زندان قصر، با اسلحه کلت کمری اعدام کرده است.

راه‌اندازی گروه فشار حزب‌اللهی‌ها در سال‌های اول پیروزی انقلاب برای مقابله با احزاب و گروه‌ها و خفه کردن آن‌ها، یکی دیگر از اقدام‌های او است. 

راه‌اندازی دسته‌های قمه‌کش و اراذل و اوباش جنوب تهران برای حمله به راه‌پیمائی‌های حزب‌ها هم از دیگر سابقه‌های اصلاح‌طلبی او است.

حضور مستقیم در درگیری‌ها و پرتاب سنگ و ایراد ضرب و جرح نسبت به مخالفان، از افتخارهای او است که در این راه چند بار مورد اصابت سنگ و کتک قرار گرفته که عکس و خبر آن در روزنامه‌های آن سال‌ها فراوان است. 

 

 

حضور مسلحانه در مقابله با اقدام‌های مسلحانه در شهر تهران با نارنجک و کلت و قتل مستقیم افراد باز هم از افتخارهای او است. حضور در صحنه‌های اعدام و زدن تیر خلاص و... .

یکی از جالب‌ترین سابقه‌های هادی غفاری این است:

گشت ارشاد کمیته انقلاب زنان و دختران را در خیابان بازداشت می‌کرد و مورد تنبیه و توهین قرار می‌داد. به چه جرمی؟ به‌پا کردن جوراب زنانه "گیپور" که مثلا محرک و بدن‌نما بود. جوراب از پای آن بدبخت‌ها در می‌آمد و باید خانواده‌شان می‌آمد تعهد می‌داد دیگر حق ندارند جوراب گیپور به‌پا کنند.

جالب‌تر این‌که جوراب گیپور از خارج وارد نمی‌شد؛ بل‌که کارخانه جوراب "استارلایت" که بعد از انقلاب مصادره شد و اسمش شد "آسیا"، این جوراب‌ها را تولید می‌کرد و در بازار پخش می‌کرد.

حالا جالب‌تر از همه این است:

کارخانه استارلایت هدیه پیش‌کشی ِ میرحسین موسوی ِ نخست‌وزیر به هادی غفاری بود تا او از این طریق، منبع درآمدی برای مثلا کارهای فرهنگی بنیاد الهادی یا همان "کاخ الحادی" در خیابان تهران‌نو داشته باشد. آن هم بنیادی که کارش فقط اجیر کردن اراذل و اوباش برای سرکوب مخالفان هادی غفاری بود.

هادی غفاری به‌خاطر رابطه نامشروع با دختر مسیحی که برای تشرف به اسلام به او مراجعه کرده بود، به حکم دادگاه انقلاب طرد شد. چون در ماجرای پرونده او ماجرای دختران و زنان صیغه‌ئی بسیاری رو شد که قرار شد برای این‌که گندش درنیاید، مسکوت بماند. 

حالا امروز همین هادی غفاری کنار کروبی که فقط منتظر بود تا کسی شهید شود و او دست نوازش به سر خانوده‌اش(!) بکشد، نشسته است و برای شهیدان راه اصلاحات و آزادی می‌گرید.

 

 

 

هادی غفاری کنار مهدی کروبی در مراسم ختم ندا آقاسلطان

 

 

 

ای خاک بر سر ما اصلاح‌طلبان که خانم‌بازها شده‌اند راه‌بر و  منجی‌مان!

کاری به لحن نویسنده متن بالا ندارم. اما این واقعیت که هادی غفاری جلادِ نیروهای مخالف سیاست‌های نظام (به‌ویژه سازمان مجاهدین خلق ایران) در سال‌های ابتدای انقلاب بوده است، هیچ تردیدی نیست. اگرچه آن‌ سال‌ها خود در تهران اقامت نداشتم، اما نام هادی غفاری را بارها و بارها می‌شنیدم یا درباره‌اش می‌خواندم؛ نامی که مترادف چماق و چماق‌داری و ضرب‌و‌شتم و حمله به این یا آن ستاد یا این یا آن روزنامه‌فروش یا پهن‌کننده بساط کتاب بود. این نام چنان با رعب و وحشت آمیخته بود که هنوز که هنوز است، لرزه بر روح و اعصاب هر مخالف نظامی می‌اندازد که در آن‌سال‌ها فعالیت سیاسی می‌کرد. حال او چگونه یک‌باره از پس پرده بیرون آمده و چنین جای‌گاه رفیعی کنار ره‌بران مزور فتنه سبز یافته است، خدا عالم است و خود او و این خائنان به وطن و مردم. لابد همان‌گونه که در آن‌سال‌ها مبارزان را با شکنجه در زندان‌ها به توبه وا می‌داشت، خود نیز به مقام منیع توابیت رستگار شده است؛ منتها این‌بار از سر لطف دوستان روباه‌صفت که حتا از او هم برای ورم کردن حجم هواداران‌شان نمی‌گذرند!

هم‌واره در سرمقاله‌های پیشین آینه‌ها، این پلیدان مردم‌فریب را رسوا کرده‌ام. اما این‌یک حتا برای خودم، نوبر است و بهت‌آور! گویا جناب هادی غفاری آن‌قدر صبر کرد تا صبح دولتش باز دمید!g

 26 بهمن 1388

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره های پيشين  
  
از دل برآيد  .   گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
موسیقی   .   از اين قلم   .  
 طرح   .    آینه های دیگر   .   English
این‌سو و آن‌سوی متن